نمیدونم ماجرا رو دقیقا از کی تعریف کنم.....؟ بهتره برگردم به دو هفته قبل....
یک روز وقتی پویان کوچولو از خواب بیدار شد مثل همیشه سرحال نبود،دوستت نداشت بازی یا شیطنت کنه همش به مامانی میچسبید و بغل میخواست
مامان احساس کرد بدن فرشته کوچولو داغه...
این آغاز 3 روز تب نزدیک به 40 درجه بود ،مامان و بابا خیلی نگران بودند،خانوم دکتر بهشون گفته بود با چند تا شربت سرماخوردگی و انتی بیوتیک اوضاع روبراه میشه.....
ولی جریان به این سادگی ها نبود. تب بر شربت استامینوفن پیروز می شد و بالاخره با 3 بار استفاده از شیاف وپاشویه های شب تا صبح جناب تب یه کم کوتاه اومدند.
بعد از 3 روز که تب قطع شد روی شکم و کمر پویان کوچولو دونه های ریزی زد....این بار خانوم دکتر گفتند ویروس بوده و به زودی خوب میشه. .توی این گیر و دار دوتا از دندونهای آسیاییه شازده کوچولو هم شروع به رویش کردندو اوضاع حسابی قاطی پاتی شده بود. نا آرومی های پویان همچنان ادامه داشت
4روز بعد یک دفعه تمام بدن قند عسل شروع به دونه زدن کرد.
فردای اون روز دونه ها اونقدر زیاد شده بودند که در بعضی قسمتها پوست بدن دیگه قابل تشخیص نبود.مامان و بابا خیلی وحشت زده بودند.اونها حتی توی کابوس هاشون هم نمی تونستند جگر گوشه شونو اینطوری ببینن.این اتفاق مصادف شده بود با عید فطر و تعطیلی همه جا.....
پس هی غصه خوردند و فکر کردن این ویروسه یا سرخک یا مخملک یا..... تا روز بعد رسید و این بار از یک متخصص بیماری های عفونی اطفال وقت گرفتند
دکتر که دونه ها رو دید گفت بعید می دونم با این شدتی که ایجاد شده ویروس باشه ،احتمالا به یک چیزی آلرژی پیدا کرده.... شربت لوراتادین داد و گفت 2 روز دیگه بیارید ببینمش.
خلاصه آروم آروم دونه ها به طرز معجزه آسایی کمتر شدن و بعد از دو روز آقای دکتر رای به همون آلرژی دادن. حال پسر کوچولو کم کم بهتر شد
مامان و بابا از خدای مهربون تشکر کردن که تو این دوران سخت کنارشون بود و مثل همیشه کمکشون کرد اونها حالا همش به این فکر میکنن که اون عامل آلرژی زا چی بوده....؟؟؟؟چون دیگه نمیخوان اون اتفاقای بد دوباره تکرار بشن.
اینم کوچولوی دون دون شده من:


چند هفته قبل از اون وحشت:

سلام مامانی
بعد از مدتها اومدم تا بازم یه کوچولو از خاطراتت رو اینجا بنویسم
عزیز دلم حسابی شیطون و کنجکاو شدی .از صبح که بیدار میشی راه پیمایی واکتشاف آغاز میشه واین جریان ادامه داره تا شب که بخوابی ![]()
همش بابا بابا میگی .وقتی بابایی سر کار هست تلفن رو میاری به من میدی و میگی بابا ( یعنی زنگ بزن به بابا)
من و می می و پستونک سه تاییمون امم هستیم(بافتحه هردو میم) ![]()
عاشق ددری.دستمو میگیری میبری تو اتاقی که لباسهای بیرون رو میگذاریم و با احساس تمام میگی:ددررررررررررررررررررررررررررررر
تمام وسایل توی کابینت ها رو روزی چند بار بیرون میریزی . البته یک مامان حاضر و آماده هم هر دفعه وسایل رو سر جاشون میگذاره![]()
![]()
این گوشه ای از هنرنمایی هات بود
اتفاق بد:پای کوچولوت زیر در رفت.
ناخن شصت پات بدجوری آسیب دید . بماند که چقدر گریه کردی و من چقدر دلم خون شد....بعد از اون انگشتت عفونت کرد و ناخنش هم افتاد...من هنوز منتظر ناخن جدیدم
یک عکس از تولدت . نمیدونم چرا ابر و باد و مه و....همه دست به کار شده بودن تا جشن اونجوری که میخواستیم پیش نره.بگذریم....

چندتا عکس بدون شرح:



اینم پویان و دوست ۴ ماهش رزا خانوم:

عزیز یک سال و یک ماه و یک روزه من عاشقتم ![]()
![]()
سلام به همه دوستهای خوبمون که توی این مدتی که نتونستم وبلاگ پویان رو آپدیت کنم به ما سر زدند و احوالمون رو گرفتند![]()
اول از همه سال نو با تاخیر مبارک![]()
![]()
این عکسی که مشاهده می کنید به صورت کاملا ضربتی گرفته شده چون پویان علاقه شدیدی به شیرجه رفتن در سفره هفت سین داشت
لحظه قبل از شیرجه:

این آقا پسر که حسابی شیطون شده از اوایل بهمن تونست بشینه و از حدود ۲۰ اسفند شروع به سینه خیز رفتن کردبا آغاز سینه خیز... سراغ اولین چیزی که رفت دمپایی بود! هنوزم که هنوزه چیزی از علاقش به دمپایی کم نشده ![]()

قند عسل مامان ساعت ۷:۳۰ صبح از خواب بیدار میشه و شروع به اکتشاف می کنه...من خسته و خوابآلود از بیدارخوابی های شب قبل ...
وقتی میبینم بلند شده و لبه تختش ایستاده
از ترس اینکه مبادا بیافته از جا میپرم... و اینگونه است که صبح ما آغاز میشه:

عزیز دل مامان و بابا دست دستی و بای بای می کنه. به غذاش ام میگه(با فتحه الف)
ماما بابا آب و دد لغات دیگه ای هستند که مدتیه یاد گرفته
وقتی می گیم پویان بگو بیا بیا بیاااااا دستشو داراز میکنه و مشتشو باز و بسته می کنه اینجوری:

خودشو اینطوری لوس می کنه

عاشق ماشین بازیه.اینجا هم با صدای کلفت شده داره سخنرانی می کنه

ما به توصیه دکتر و به خاطر حساسیت به پویان ماست نمیدیم ولی شیطون بلا یک بار سر ماست رو قاپید و.....
ماست خوردن همان و گرفتگی بینی بعد از اون هم همان![]()

اخبار پویان:
پوپو جونم از اواسط اسفند شروع به چهار دست و پا رفتن کرد
۲۴ بهمن بالاخره اولین دندونش جونه زد
۵ اسفند دومین.. ۲۵ فروردین بعد از بیش از یک هفته بیماری سومین(از بالا اولی)و ۳۱ فروردین چهارمین دندونش نمایان شد
دستشو به هر جایی که بتونه میگیره بلند میشه و راه میره(با گرفتن مبل میز در کابینت
کشو
.....)منم همش میترسم که بلایی سر خودش بیاره خدایا خودت حافظ این کوچولوها هستی![]()
یاد گرفته با انگشتش اشاره کنه
دیگه پسرم آقا شده فقط موقع خواب و وقتی میره ددر پوشک می بنده
خب این هم یک سری اطلاعات از پسر شیطون بلا
امیدوارم ایندفعه زودتر به روز بشیم(اگر پویان بزاره
)
مامانی عزیزم سلام![]()
ببخشید که دیر به دیر وبلاگتو آپدیت میکنم. من بابا و تو کوچولوی خودم بیشتر از 2 هفته مریض بودیم هنوز هم اون مماخ کوچولوت میگیره و نمی تونی راحت بخوابی یا شیر بخوری.فکر کنم باید بازم بریم پیش خانوم دکتر تا ببینیم جریان چیه...ایشالا که چیزی نیست و پسمل نازم زود خوب می شه
علاوه بر اون نمی خوای یک لحظه تنها باشی و مامان بیشتر وقتش رو باید کنار عسل کوچولو باشه![]()
بالاخره بستنی وانیلیه مامان(لقبی که از زمان تولدت بهت دادم) 6ماهت تموم و وارد 7 ماهگی شدی
با اجازه دکترت قرار بود غذای کمکی را از آخر 5 ماه برات شروع کنیم ولی به علت اون بیماری 3نفره این کار به تاخیر افتاد. با اینحال نی نی عسل من تو یک روز خوب (عید غدیر) اولین غذای زندگیت(فرنی آرد برنج) رو خوردی.خیلی هم دوست داشتی. نوش جان.![]()

مامانی خبر دیگه اینکه مدتی هست که دیگه مو افشون نیستی آخه موهات رو کوتاه کردیم . خیلی بلند شده بود و اذیتت می کرد
اینم گزارش تصویری:

عزیزم وقتی می خوای بخوابی مامان واست لالایی می گه بامزه اینه که تو هم با زبون خودت با من همراهی میکنی و لالایی میگی.

اینجا پویان کیک تولد شده واسه پسر خالش:

عکس یادگاری پویان و کریم خان زند:

مامانی عاشق این عکستم وقتی که یک ماهه بودی:

پی نوشت:
ما پویان رو دکتر بردیم و معلوم شد به گرد و خاک و عطر و ... آلرژی داره .الان داره شربت ضد حساسیت می خوره.مامانی امیدوارم بهتر بشی گلم![]()

سلا م پویان کوچولوی قشنگم
بالاخره بعد از مدتها تونستم بیام و وبلاگت رو به روز کنم
عسلم امروز چهار ماه و نیمه شدی...کوچولو و شیرین و مهربون
کار های جدید :
دو سه روزه یاد گرفتی غلت کامل می زنی دیگه نمی شه تنهات گذاشت چون یکدفعه می چرخی و حسابی غافلگیرمون می کنی
اسمت رو می شناسی و وقتی صدات می کنم: پویان... سر کوچولوتو به طرفم می چرخونی
تقریبا بلدی شیشه شیرت رو خودت نگه داری البته مامان باید تمام مدت مواظبت باشه
دستت رو به طرف اشیاء دراز می کنی و اسباب بازی هات رو بعد از گرفتن مستقیم به دهن می بری
وقتی بغلت میکنم محکم لباسم رو چنگ میزنی که یک وقت نیافتی
مامان و بابا و اطرافیان رو می شناسی و واسه غریبه ها بعضی وقتها غریبی می کنی
چیزی که خیلی اذیتت می کنه دندون دراوردن هست این روز ها خیلی نا آرومی می کنی دل مامان و بابا خیلی واست می سوزه ... کاری از دستمون بر نمی یاد جز اینکه دعا کنیم زودتر دندونهای کوچولوت در بیان تا فرشته کوچولو راحت بشه
اینم از عکسهای جدیدت:






اینم هدیه تولد پویان به مامان جونش:

سلام مامانی
عزیز دلم تو امروز54 روزه شدی

تو این مدت کارای بامزه ای یاد گرفتی.مثلا پاهای کوچولوتو به زمین فشار میدی و خودتو میکشی بالا....اگه چند ثانیه ازت غافل بشم سرت از تشک بیرون اومده...اونوقت من میکشمت پایین و تو دوباره تلاشت رو شروع می کنی عزیزم. این قصه تا وقتی خسته بشی ادامه داره.....![]()

مدتی هست که وقت بازی و دست و پا زدن سخنرانی هم می کنی موضوعات سخنرانیت راجب دو تا کلمه ه (با فتحه) و هو هست که خیلی خوش آهنگ بیانشون می کنی .حضارمحترم هم من و بابایی هستیم
که با دقت به سخنرانیت گوش می دیم

نی نی عسل من، با لبخند های شیرینت تو دل ما قند آب می کنی...وقتی باهات حرف می زنم با دقت به حرفهام گوش می دی و با چند تا لبخند خوشگل جوابمو میدی ...احساسم تو اون لحظات توصیف ناپذیره.....

راستی مامانی روز 5شنبه 7 شهریور 1387 واسه اولین بار سه نفری (مامان.بابا.پویان) رفتیم ددر پارک......با گالسکت حسابی گردش کردی ولی حیف.....آخه از اول تا آخر خواب بودی

کوچولوی مامان تو امروز چهل روزه شدی.مبارک باشه عزیزم![]()

فرشته کوچولو خیلی کنجکاو هست و همه جا رو با دقت نگاه می کنه![]()
![]()

آخی.......عزیزم این روزها دچار دل درد های کولیک شده و نا آرومی می کنه![]()
نازنینم زود خوب شو که ما طاقت گریه هاتو نداریم![]()
پسرم نشسته تو بغل آقا خرسه که هدیه پسر خالشه![]()

به به چه تمیز شده پویانم... آخه اولین حمام زندگیش رو در روز جمعه ۴ مرداد ۸۷ساعت ۳ بعدازظهر تجربه کرده....مامان جون دستت درد نکنه که منو حموم کردی...خوشگل شدم.. آقا شدم...![]()

اینجا هم بابایی داره به من شیر میده![]()
سلام پسر عزیزم
تو امروز یک هفته ای شدی باورم نمیشه به همین زودی ۷ روز گذشت
روزهای بعد از عمل سزارین خیلی سخت و دردناک هست ولی الان میفهمم که خدا به مادر قدرت
دیگه ای میده تا سختی ها رو به خاطر فرزندش تحمل کنه....
عزیزم حضور تو معنای جدیدی به زندگی ما بخشیده.من و بابا عاشقتیم فرشته کوچولو![]()

عزیز دل مامان و بابا روز ۵ شنبه ۲۰ تیر ماه ساعت ۹ صبح با وزن ۳۶۶۰ وقد۵۲ به دنیا اومد
مامانی از اونی که فکر میکردم خیلی خیلی بیشتر عاشقت شدم![]()
![]()







